✳♈❋ خانــواده من ❋♈✳

.×.×.×.×.پرپروک يعنی پروانــــــــه.×.×.×.×.

سرنوشت درخت کاج مهربون

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود تو یه جنگل قشنگ درختای قشنگ و زیبای باهم زندگی می کردند یه روز  در بین درختها یه دونه کوچولو سبز شد و سرش و از خاک اورد بیرون درست کنار درخت کاج بود درخت کاج مهربون خیلی مواظبش  بود و  باهاش حرف می زد تا احساس تنهای و ترس نکنه موقع خواب  براش لالای می خوند و خلاصه خیلی هواش و داشت  درخت کوچولو هم درخت کاج و خیلی دوست داشت روزها می گذشت و درخت کوچولو بزرگ میشد و درخت کاج هم پیرتر میشد یه روز چند تا ادم اومدند جنگل و شروع کردند به قطع کردن درختها درخت کوچولو خیلی ترسیده بود همش می چسبید به درخت کاج و می گفت من می ترسم درخت کاج مهربونم ارومش می کرد که یه دفعه یکی از اون ادمها اومد سر...
18 ارديبهشت 1393

من ناامید نمی‌شوم

جام‌نیوز:  سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند. به هر سه، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد. در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد.آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند. نفر اول گفت: من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام. اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج کامجویی و لذت از دنیا کنم. می خواهم ...
9 ارديبهشت 1393

یه تیکه پنیر واقعی ... داستانی برای شکوفه ها

موشه، خواب بود و داشت خواب پنیر می دید و تو خواب حسابی کیف می کرد. اما ناگهان از خواب بیدار شد و فهمید که بوی پنیر واقعی تمام لونه شو پر کرده. با ذوق و اشتیاق به سمت بوی پنیر رفت. او اشتباه نمی کرد. یه تیکه پنیر خوش مزه نزدیک خونه اش قرار داشت. اما متاسفانه این پنیر درست وسط یه تله موش قرار داشت. موشه با دیدن این صحنه دلش سوخت. با اینکه خیلی گرسنه بود جرات نداش به سمت پنیر بره. بیچاره با شکم گرسنه به خونه برگشت. اما توی خونه چیزی جز یه تیکه نون کپک زده نداشت. موشه دوباره به سمت در رفت و بازهم به پنیری که توی تله موش بود، نگاه کرد. اما هر وقت وسوسه می شد که به سمت پنیر بره، باز به اون موشهایی که در تله ها مرده بودند فکر می کرد و پشیم...
8 ارديبهشت 1393

قصه غول کامپیوتر

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی شهر قصه ها یه دختر کوچولو بود که اسمش مریم بود مریم با اینکه دختر خوبی بود اما یه کار بدی می کرد  صبح تا  شب پشت کامپیوتر بود اصلا به حرف هیچ کس گوش نمی کرد فقط به حرف  غول کامپیوتر گوش می کرد هر چی مامانش بهش میگفت عزیزم چشمات خراب  میشه گوش نمیکرد    مامانش می گفت بیا دخترم غذا بخور می گفت نه من گشنم نیست  تازه اگرم میومد یکی دو لقمه می خورد و می رفت این دختر شیطون چشماش می سوخت قرمز میشد اما نمی خواست از بازیش دست ورداره غول کامپیوتر هم بهش  می گفت بازی کن مرحله بعدی قشنگتره و دختره گول  میخورد تا اینکه چشماش خیلی درد گرفت و مامانش بردش دکتر اقای دکتر...
6 ارديبهشت 1393

ما دیگه مدرسه نمی ریم!!! ... داستان کودکانه قسمت دوم

لاکی و حیوونای جنگل در قسمت قبل خواندید که از بین شاگردهای مدرسه فقط لاکی به مدرسه رفته بود.هنگامی که لاکی داشت از مدرسه بر می گشت بقیه ی بچه های مدرسه لاکی را می بینند و دستش می اندازند و حالا ادامه ی ماجرا... لاکی گفت:باشه.به من بگین برق اول می آد یا رعد؟ خرگوش و سنجاب گفتند:رعد. میمون بازیگوش گفت:نه،رعد و برق با هم می آن. موش زبر و زرنگ گفت:من نمی دونم ولی هر وقت بیاد من قایم می شم و گوشام رو می گیرم. جیک جیکو گفت:من هیچ وقت بهش فکر نکردم. قور قوری گفت:برق! لاکی گفت:قورقوری درست می گه اما دلیلش چیه؟ قور قوری گفت:من از کجا بدونم من شانسکی گفتم. لاکی گفت:چون سرعت نور بیشتر ار سرعت صداست. ...
5 ارديبهشت 1393

قصه کودکانه اردویی مفید

قرار بود جمعه از طرف مدرسه به یک اردوی تفریحی برویم. محلی که برای اردو انتخاب شده بود یکی از کوه های زیبا و معروف بود که رودخانه های زیبا از میان آن عبور می کرد. بی صبرانه برای رسیدن آن روز لحظه شماری می کردم. بالاخره جمعه آمد و من تمام وسایلم را جمع کرده بودم. مادرم برای صبحانه و ناهار برایم غذا گذاشته بود و خودم هم بدمینتونم را برداشتم تا آن جا با دوستانم بازی کنم. در مدرسه همه جمع شدیم و با هم به سمت کوه حرکت کردیم. مدتی پیاده روی کردیم تا به یک رودخانه رسیدیم می خواستیم آن جا بنشینیم و صبحانه مان را بخوریم که دیدیم بطری ها و باقیمانده ی غذاهایی که اطراف رودخانه ریخته فضایی برای نشستن باقی نگذاشته. دوست نداشتم آن جا بنشینم به خاطر ...
1 ارديبهشت 1393

ما دیگه مدرسه نمی ریم!!! ... داستان کودکانه قسمت اول

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.در جنگلی زیبا و بزرگ مدرسه ای بود که خانم جغد دانا معلمش بود.حیوون کوچلو های جنگل هر روز به مدرسه می اومدن اما اون روز هر چی خانم جغد دانا منتظرشون شد اونا نیومدن. خانم جغد پیش خودش فکر کرد که شاید شاگرداش فقط یه کمی دیر کردن پس منتظرشون موند. خانم جغد نمی دونست که شاگرداش تصمیم گرفتن که از این به بعد دیگه به مدرسه نیان. یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.در جنگلی زیبا و بزرگ مدرسه ای بود که خانم جغد دانا معلمش بود.حیوون کوچلو های جنگل هر روز به مدرسه می اومدن اما اون روز هر چی خانم جغد دانا منتظرشون شد اونا نیومدن. خانم جغد پیش خودش فکر کرد که شاید شاگرداش فقط یه کمی دیر کردن پس منت...
31 فروردين 1393

اسم زیبای من ... داستانی برای شکوفه ها

اسم من مطهره است. از مادرم شنیدم که اسم من یکی از لقب های حضرت فاطمه است. حضرت فاطمه را که می شناسید او مادر امام حسن و امام حسین و حضرت زینب است. او خانم بسیار بزرگی است و الگوی همه ی زنان عالم است. من اسمم را خیلی دوست دارم چون اسم یک بانوی بزرگ است. معنی اسمم را از مادرم پرسیدم و او گفت: مطهره یعنی زن پاک و دور از گناه و زشتی. از اسمم بیشتر خوشم آمد چون معنای بسیار زیبایی داشت. یکی از دوستانم اسمش کوثر است. مادرم به من گفت که اسم او هم یکی از نام های حضرت فاطمه زهرا است و به معنی خیر فراوان است. مادرم می گفت: اولین وظیفه ی پدر و مادرها این است که یک اسم خوب و زیبا برای فرزندشان انتخاب کنند. من که از...
31 فروردين 1393

قصه مادر ... مامان نویسنده وبلاگ ستاره

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبودیه مادر  مهربون بود  که یه دختر و یه پسر داشت که خیلی دوستشون داشت  این مادر مهربون اسیر یه شیطون بدجنس شده بود  شیطونی که ازش می خواست اسمش و ازش بگیره  اما مادر مقاومت می کرد شیطون بدجنس وقتی دید که موفق نمیشه  بهش گفت حالا که تو نمی خوای اسمتو به من بدی یه کاری می کنم بچه هات بچه های بدی باشند کارای بد بکنند و اینقد بدشون می کنم که دیگه نخوان تو را ببیننداما مادر مهربون می گفت مگه میشه بچه من نخواد من و ببینه   اما اون شیطون بدجنس دل مادر و  شکوند  مادر  تو تمام سالها  تلاشش و می کرد تا بچه ها غصه نخورند و راحت بزرگ شند و بد اخلاقیاشون را به...
31 فروردين 1393

لطفا دفتر و کتاباتون رو جمع کنید...داستانی برای شکوفه ها

نی نی از خواب بیدار شد. یه نگاهی به اطرافش کرد. زود چند تا وسیله ی بازی پیدا کرد. چند تا دفتر و کتاب روی زمین بود. تازه صاحبش هم نبود که مواظب اونها باشه. نی نی خوشحال شد و چهار دست و پا خودش رو به دفتر و کتابها رسوند. نی نی یه مداد پیدا کرد و اون رو برداشت و هی روی کتاب ها خط کشید. کتاب خط خطی می شد و نی نی کیف می کرد. اما نی نی حوصله اش سر رفت. می خواست بدونه کتاب چه مزه ایه؟ به خاطر همین کتاب رو برداشت و می خواست اون رو بکنه تو دهنش. اما کتاب بزرگ بود و نمی شد. نی نی آنقدر سعی کرد تا بالاخره یه برگ از کتاب پاره شد و نی نی تونست اون رو مچاله کنه و بکنه تو دهنش و بخوره. اما اصلا خوشمزه نبود. نی نی کتاب رو کنار گذاشت و مداد و کرد توی...
28 فروردين 1393