✳♈❋ خانــواده من ❋♈✳

.×.×.×.×.پرپروک يعنی پروانــــــــه.×.×.×.×.

قصه دونه...مامان نویسنده وبلاگ ستاره

ی کی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود یه دونه سفید رنگ کوچولوی بودکه خیلی غمگین بود اخه می دونید چرا اسمش و نمی دونست یه روز فکر کرد بره بگرده شاید بتونه اسمش و پیدا کنه همینطور که داشت می رفت رفت پیش خوشه گندم گفت سلام اسمت چیه خوشه  گندم گفت سلام من خوشه  گندم هستم گفت به چه درد می خوری گفت من و  می چینند دست چین می کنند  بعد می برنم  اسیاب اسیابم می کنند (اینجا از یاسمن پرسیدم گندم اسیاب که بره چی میشه و درست جواب داد) بعد ارد میشه از اردم نون می پزند (اینجا ازش خواستم اسم نون ها را بگه) نون سنگگ .نون لواش. بربری تافتون.از ارد من استفاده های دیگه هم می کنند شیرینی می پزند کلوچه می پزند دونه کوچولو...
27 فروردين 1393

قصه بلال ... مامان نویسنده وبلاگ ستاره

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود تو یه روستای قشنگ یه پسری بود که اسمش علی بود و با بابا و مامان مهربونش باهم زندگی می کردنددعلی با بابایش هر روز می رفت مزرعه شون و به بابایش کمک می کرد یه روز که مهمون داشتند با  پسرمهمونشون  که اسمش رضا بود رفتند بازی کنند  داشتند توی روستاشون با هم می گشتند  که رسیدن به یه  مزرعه ای که چند تا بلال اونجا بودند گفتند سلام اما بلالهامحلشون نذاشتند گفتندچی شده   یکی از بلالها گفت ما با شما ادمها حرف نمی زنیم می دونید چرا اخه شما ادمها اصلا به فکر ما نیستید ما را  از مزرعه می بریدبعد موهای ما را می کنید بعد لباسامون را می کنید بعد  به زور ما را می بریدتو اب...
25 فروردين 1393

قصه ستاره کوچولو .... مامان نویسنده وبلاگ ستاره

یکی بود یکی نبود زیرگنبد کبود هیچ کس نبود اون بالا بالاها تو اسمون ابی خورشید خانم داشت نور افشانی می کرد  روی یه تکه  ابر لم داده بود و خیالش راحت بود اخه صبحونه و نهار و شامش و شب اماده کرده بود و اومده بود  تو اسمون بابا ماه با ستاره کوچولوها داشتند صبحونه می خوردند که ستاره کوچولو به بابا ماه گفت بابا بریم زمین ببینیم اونجاچه خبره بچه ها چکار می کنند بابا ماه گفت نه پسرم اونجا نمیشه رفت چرا از همون بالا نگاه نمی کنی گفت اخه بابا اون بالا به زمین دوره من دوست دارم برم پایین از نزدیک همه چیز و ببینم بابا ماه گفت بذار باشه شب که مامان اومد باهاش مشورت می کنیم خورشید خانم یواش یواش غروب کرد و رفت خونشون بابا ماه و ست...
24 فروردين 1393

قصه برای... کاری از مامان نویسنده وبلاگ ستاره

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه پسر کوچولو بود که همیشه دوست داشت کارای بزرگترا رو اون انجام بده  مثلا مهمون که میاد بدو زودتر از همه خوش امد گوی کنه خودش تنهای ازشون پذیرای کنه  و اجازه نمی داد بابا و مامان کاری که وظیفه اونا هست که انجام بدند تازه بزرگترااگه حرف می زدند میون حرفشون میرفت و فرصت نمیداد کسی حرف بزنه   خلاصه پدر و مادرش و ناراحت می کرد  بابا و مامان مهربون از اونجای که علی کوچولو را دوستش داشتند و نمی خواستند ناراحت بشه خیلی بهش تذکر نمیدادند  تازه اگرم می گفتند مگه علی گوش می کرد یه روز که مامان و بابا دوستای پسر کوچولو را برا تولد ش دعوت کرده بودند   علی کوچولو به بابا و مامان گف...
22 فروردين 1393

قصه رنگها ... با تشکر از مامان نویسنده وبلاگ ستاره

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبودتوی شهر  قصه ها یه شهر رنگ بود که اون شهر و سه تا رنگ اداره می کردند رنگ  قرمز  و  ابی  و  زرد   رنگ قرمز ریس اصلی شهر بود  یعنی قویتر از رنگهای دیگه بود و می تونست به همه رنگها کمک کنه که رنگی که دوست دارن و دلخواهشونه بشند   رنگ ابی نگهبان شهر بود   ( یاسمن مثل کیا یاسمن کیا نگهبان شهرند گفت پلیسا محمد پارسا هم می گفت من و می گه ادی)  رنگ زردم معاون رنگ قرمز بود  یعنی تو کارهای رییس کمکش می کرد  رنگ زرد مثل چی یاسمن گفت گل افتابگردون  بازم رنگ لباس) اگه این سه تا رنگ نبودند رنگهای دیگه نمی دونستند چطوری رنگهای که میشه باهاشو...
21 فروردين 1393

کرمولک شکمو ... ماجراهای کرم کوچولویی به اسم کرمولک

یکی بود یکی نبود. کرمولک، یک کرم کوچولو بود که با پدرو مادرش در یک باغچه کوچولو در حیاط خانه‌ای زندگی می‌کرد. کرم کوچولو برخلاف بقیه دوستاش خیلی کرم تنبلی بود وهمیشه یک جایی زیر سایه لم می‌داد و بازی بچه‌های دیگر را نگاه می‌کرد. هرچقدر دوست‌هایش به او می‌گفتند که با آنها بازی کند، همیشه با خمیازه می‌گفت: «نه، من خسته‌ام، باید استراحت کنم، شما بازی کنید.»  مادر و پدر کرمولک خیلی نگران بودند، چون او خیلی تپل شده بود. مادرش مدام به او می‌گفت: «پسرم، قند عسلم، خوبه کمی ورزش کنی، گاهی وقتا نرمش کنی، تا کمی لاغر بکنی، خودت رو راحت بکنی.» اما کرمولک گوشش بدهکار نبود...
17 فروردين 1393

کدو قل قله زن کجامیری ؟

قصه قديمي كدو قلقله‌زن قصه پيرزني است كه دلتنگ دخترش مي‌شود و شال و كلاه مي‌كند و راهي خانه دخترش مي‌شود. در راه خطرات مختلفي او را تهديد مي‌كند. با ترفندي از آن‌ها دوري جسته و به خانه دخترش مي‌رسد. هنگام بازگشت درون كدويي مي‌رود و به سلامت به خانه‌اش برمي‌گردد.   خيلي از پدر و مادرها از بچگي اين داستان را شنيده‌اند، اين داستان پيشينه‌اي طولاني در فرهنگ داستاني ايران دارد و تا به حال به زبان‌هاي مختلفي در كشورهاي دنيا از جمله هلند و فرانسه ترجمه شده است.   يكي داشت، يكي نداشت.  پيرزني سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها. رو...
17 فروردين 1393

داستان دخترك و غازهاي وحشي

فصل مهاجرت غازهاي وحشي بود.  پدر و مادر مي‌خواستند بروند ديدن مادربزرگ.  مادر به دختر كوچولو گفت: «مواظب برادر كوچكت باش چون الان فصل مهاجرت غازهاي وحشي است و او نبايد تنها باشد.»  مادر و پدر رفتند. دخترك حوصله‌اش سر رفت. از پنجره دوستانش را ديد كه بازي مي‌كردند. در آسمان هم هيچ غازي نبود. پس در را باز كرد و به بيرون دويد و مشغول بازي شد.  وقتي برگشت ديد برادرش نيست. به آسمان نگاه كرد و دسته‌ي بزرگي از غازهاي وحشي را ديد.  دخترك وحشت كرد و به دنبال غازها دويد، اما غازها، دورتر و دورتر شدند.  غازها رفتند و دختر كوچولو ديگر غازها را نديد. دخترك نگران شد و گريه‌اش ...
11 فروردين 1393

رقیه کوچولو ... داستانی برای شکوفه ها

در واقعه کربلا دختر امام حسین (ع) رقیه (ع) سه سال داشت. امام حسین دختر سه ساله خود را خیلی دوست داشتند. رقیه کوچولو هم پدر را خیلی دوست داشت لحظه آخر که امام (ع) داشتند می رفتند به میدان جنگ رقیه (ع) را روی پای خود نشاندند و برسر و موی او دست کشیدند و او را برای آخرین بار بوسیدند و با او وداع کردند. وقتی امام به شهادت رسیدند خاندان امام را به اسارت بردند، حضرت رقیه خیلی از دوری امام بی تاب بودند و گریه می کردند. صدای گریه رقیه کوچولو به گوش یزیدیان رسید و آنها برای اینکه صدای رقیه (ع) را قطع کنند سر امام حسین (ع) را برایش بردند زمانی که حضرت رقیه سر مبارک امام را در آغوش گرفتند و بوسیدند در حالی که سر مبارک در آغوششان ب...
6 فروردين 1393