✳♈❋ خانــواده من ❋♈✳

.×.×.×.×.پرپروک يعنی پروانــــــــه.×.×.×.×.

قصه کودکانه :بهار کیه؟ بهار چیه؟ ... صوتی

قصه کودکانه بهار کیه و چیه «بی بی گل پیرزن قصه ما خیلی بهار را دوست داشت و منتظر بهار بود. مجید که نوه بی بی گل است می دونه چقدر مادر بزرگش گل ها و باغچه را دوست دارد. یک روز صبح که بی بی گل از خواب بیدار می شود احساس می کند مریض شده و...» برنامه شب بخیر کوچولو (11:47) بشنوید ...
1 فروردين 1393

داستان چهارشنبه کاغذی ویژه چهار شنبه سوری

سلام دوستای خوبم آقای مزروعی از اورژانس اصفهان یک کتاب شعر خیلی زیبا برای چهارشنبه سوری ارسال کردن داستان چهارشنبه کاغذی ویژه چهار شنبه سوری یکی بود یکی نبود پای کوه، کنار رود یه جایی بدون دود شهر با صفایی بود خونه ها خوب و قشنگ دیوارا آجر و سنگ بچه ها زبر و زرنگ تو کارا مثل پلنگ وقتی نوروز می رسید کینه و غم نمی دید به جای دلخوری ها صد سبد خنده می چید خنده ها دروغ نبود شادی ها با بوق نبود بخش اورژانس اونا این همه شلوغ نبود بازی ها خظر نداشت تفریحا مضر نبود شیطونی اثر نداشت     کسی دستاش نمی سوخت شادیشو نمی فروخت هیچ کسی شب های عید چشم به اورژانس نمی دوخت کسی ب...
19 اسفند 1392

حکایت حاکم و قصاب...نوجوانان

روزی عده ای از قصاب های طمعکار یک شهر پیش حاکم رفتند و از این که با فروختن گوشت به قیمت تعیین شده، سودی نمی برند شکایت کردند. حاکم می دانست آن ها دروغ می گویند و با گران فروشی و کم فروشی سود بسیار برده اند. بنابراین فکری کرد و به قصاب های طمع کار گفت:« اگر شما ده هزار دینار به خزانه ی شهر بدهید می توانید گوشت را به هر قیمتی که می خواهید بفروشید!» قصاب ها خیلی خوش حال شدند و ده هزار دینار به خزانه دادند، اما حاکم بی درنگ اعلام کرد که اگر مردم شهر از آن چند قصاب گوشت بخرند به شدت مجازات خواهند شد! چند روز گذشت و گوشت ها روی دست قصاب های گران فروش ماند و گندید. آن ها هم ناچار دوباره پیش حاکم رفتند و التماس کنان از او...
13 اسفند 1392

مثل سیبی که از وسط نصف کنی....داستانی برای نوجوانان

من و خواهرم مثل سیبی هستیم که از وسط نصف کرده باشی. هر کس ما را می بیند همین را می گوید. پریسا: بله هر کس ما را می بیند می گوید شما مثل سیبی هستید که از وسط نصف کرده باشی. ای بابا! نمی شود وسط داستان نپری؟ بله داشتم می گفتم. ولی ما مثل سیبی نیستیم که از وسط نصف کرده باشی. ما دو تا آدم هستیم مثل همه ی آدم ها. از وسط هم نصف نشده ایم. هر کدام از ما یک سیب است. پریسا: بهتر است یک میوه ی دیگر بگویی. من از سیب بدم می آید. ای بابا! خیار خوب است؟ اصلاً چه طور است بگویم خربزه؟ خواهش کردم وسط داستان نپری. خب چی می گفتم؟ آهان، بله. می گفتم من و خواهر دوقلویم شبیه هم هستیم. مثل این پسرهای همسایه که همه می گویند مثل سیبی هستند که ا...
13 اسفند 1392

سه پروانه‌ی کوچولو...داستان کودکانه

سه پروانه به رنگ های سفید و قرمز و زرد در باغی زندگی می کردند. آن ها با هم برادر بودند و همدیگر را بسیار دوست داشتند. آن ها هر روز با روشن شدن هوا به باغ می رفتند و در میان گل های باغ بازی می کردند و می رقصیدند. این سه برادر هیچ وقت خسته نمی شدند چون شاد و سرحال بودند. یک روز باران شدیدی گرفت و بال های آن ها را خیس کرد. آن ها سریع به سمت خانه شان پرواز کردند، اما وقتی به آنجا رسیدند متوجه شدند در قفل است و آن ها کلیدش را ندارند. به خاطر همین پشت در ماندند و خیس و خیس تر شدند. آن ها کمی فکر کردند و بعد تصمیم گرفتند پیش گل لاله ی زرد و قرمز بروند.  آن ها گفتند: لاله ی عزیز غنچه هایت را باز می کنی و ما را در خود پناه می دهی تا م...
13 اسفند 1392

هدیه‌ی تولد...داستانی برای شکوفه ها

تولد سینا چند روز دیگر بود، او از پدرش خواست تا برای تولدش یک دوچرخه بخرد تا او هر روز مجبور نباشد مسیر خانه تا مدرسه را پیاده رفت و آمد کند. اما پدر سینا کارش را از دست داده بود و نمی توانست برای پسرش دوچرخه بخرد. پدر برای تولد به او یک کتاب هدیه داد و سینا اعتراضی نکرد. یک روز آفتابی و قشنگ که سینا در راه رفتن به مدرسه بود یک پسر بزرگی را دید که سوار بر دوچرخه است. دوچرخه برای پسر بسیار کوچک بود. وقتی پسر می خواست میدان را دور بزند چاله ی آب را ندید و با دوچرخه به زمین افتاد. پسر در مدرسه ی سینا درس می خواند و چند سال از او بزرگتر بود. سینا او را شناخت. اسم پسر مهرداد بود. به نظر می رسید پای ...
13 اسفند 1392

گوسفند کوچولو و برادرش ... داستانی برای شکوفه ها

روزی روزگاری دو گوسفند بودند که یکی از آن ها خیلی خیلی کوچک بود و خیلی یواش بع بع می کرد و یکی دیگر خیلی بزرگ بود و با صدای بلند بع بع می کرد. این دو گوسفند با هم برادر بودند. هر روز گوسفند کوچولو و برادرش با هم به دشت و صحرا می رفتند و با هم بازی می کردند و بعد دنبال علف می گشتند و غذایشان را می خوردند. یک روز صبح آن ها مثل همیشه از خانه بیرون رفتند. آن ها در دشت به دنبال غذا می گشتند اما مدت ها بود که باران نیامده بود و علف ها خشک شده بودند. گوسفند کوچولو و برادرش چند ساعتی به دنبال غذا گشتند اما نتوانستند علف سبزی برای خوردن پیدا کنند. آن ها خیلی خسته شده بودند و پاهایشان درد گرفته بود و دیگر نمی توانستند بدوند، پس شروع به ر...
13 اسفند 1392

داستان و نمايش گل انقلاب

سلام دوستاي خوبم به مناسبت ايام دهه فجر يك داستان در مورد اين موضوع براتون مي ذارم محمد روي شانه ي بابا نشسته بود و يك شاخه گل توي دستش بود. او از آن بالا خيابان را تماشا مي كرد. خيابان پر از آدم بود. يك دريا آدم. آدم ها مثل موج ها كنار هم حركت مي كردند.   آن ها مشت هاي خود را بالا مي بردند و فرياد مي زدند : " ما شاه نمي خواهيم " " ما شاه نمي خواهيم "," ما شاه نمي خواهيم "," ما شاه نمي خواهيم " محد عكس شاه را روي ديوار كلاسشان ديده بود. يك دفعه صدايي آمد. تق تق تق . عده اي روي زمين افتادند. محمد چند سرباز را ديد كه تفنگ ها يشان را انداختند و فرار كردند. بابا محمد را بغل كرد و به طرف كوچه دويد. وسط كوچه، يك...
21 بهمن 1392

آرزوی کوه کوچک ...داستان

  در کوهستان، یک کوه کوچک بود که قدش به آسمان نمی رسید. او هیچ وقت نتوانسته بود سرش را از بین ابرها عبور دهد. همچنین هیچ وقت روی سرش یک کلاه برفی نداشت. چون کلاه های برفی برای کوههای خیلی بلند است. کوه کوچک گاهی سعی می کرد روی پنجه هایش بایستد و قدش را بلند تر کند تا شاید بتواند آسمان بالاتر از ابرها را ببیند. اما این کارها فایده ای نداشت. چون قد او اینطوری فقط یک خورده بزرگتر می شد و این یک خورده فایده ای نداشت. او یک روز از کوه بلندی که در کنارش بود خواست که از آنسوی آسمان برایش حرف بزند. و به او بگوید که بالاتر از ابرها چیست. برایش تعریف کند که خورشید از نزدیک چه شکلی است. اماکوه بلند با غرور و تکبر گفت اینها ر...
13 بهمن 1392