✳♈❋ خانــواده من ❋♈✳

.×.×.×.×.پرپروک يعنی پروانــــــــه.×.×.×.×.

روزی که امام آمد... داستان نوجوانان

مردم تمام مسیر فرودگاه تا بهشت زهرا را آب و جارو کردند و گل ریختند. هواپیمای امام که نشست قرار نبود کسی روی باند برود. فقط شهید مطهری و آیت الله پسندیده (برادر امام) داخل هواپیما رفتند و با امام به داخل سالن آمدند. امام چهار پنج دقیقه پیام کوتاهی به مردم دادند و فرمودند: " وعده ی ما بهشت زهرا." زمانی که در تدارک مراسم استقبال از امام بودیم رانندگی ماشین امام به عهده من گذاشته شد. ازدحام زیادی بود، امکان خارج شدن امام از داخل جمعیت نبود. من به حاج احمد آقا (فرزند امام) گفتم که امام را دوباره به باند ببرید تا همان جا سوار ماشین بشوند. امام با حاج احمد آقا برگشتند و من سریع با بلیزر از در ورودی باند وارد شدم. وقتی امام سوار ...
12 بهمن 1392

داستانی برای شکوفه ها:سهم مورچه

  خاله پیرزن داشت توی سینی برنج پاک می کرد، یک دانه برنج از سینی افتاد بیرون. مورچه ریزه زود از درز دیوار آمد بیرون و دانه ی برنج را برداشت. خاله پیرزن چشمش به دانه ی برنج افتاد  که تند تند به طرف درز دیوار می رفت. پرید و دانه را گرفت. پیرزن همین طور که به طرف قابلمه می رفت، مورچه داد زد: «ای خسیس این برنج سهم من بود. دانه ام را بده!» برنج از لای دو انگشت پیرزن داد زد: «مورچه به دادم برس، کمک! کمک!» پیرزن دانه را با برنج های دیگر توی قابلمه ریخت و گفت: « مادرم گفته برنج با زحمت به دست می آید. نگذار حتی یک دانه برنج هم حروم بشود.» مورچه که دنبال د...
12 بهمن 1392

لقمان حکیم و پندهایش به فرزندش

  لقمان علیه السّلام یكی از حكمای صالح و وارسته ی بزرگ تاریخ است ، كه نامش دو بار در قرآن مجید ذكر شده ، و یك سوره قرآن ( سوره سی و یكم ) به نام اوست . لقمان علیه السّلام فرزند « عنقی بن مزید بن صارون » و لقبش ابو الأسود بود . وی از اهالی « نوبه » بوده ، از این رو سیاه پوست و دارای لب ها ی درشت بود. او مدتی چوپان و برده ی « قین بن حسر » از ثروتمندان بنی اسرائیل بود ، سپس بخاطر حكمتی که داشت ، اربابش او را  آزاد ساخت . لقمان علیه السّلام در دهمین سال حكومت داوود علیه السّلام به دنیا آمد ، او بنده ای صالح بود ، كه اكثر عمر خود را در میان بیابان ها گذراند ، تا آنكه در زم...
5 دی 1392

باغ گلابی

حامد در حالیکه به شدت خسته و گرسنه بود به کنار باغ مش‌نعمت رسید. از شکاف دیوار نگاهی به داخل باغ انداخت. گلابی‌های رسیده و آبدار از شاخه‌ها آویزان بودند و هر رهگذر خسته‌ای را بسوی خود می‌خواندند. حامد با دقت داخل باغ را نگاه کرد، هیچ‌کس آنجا نبود. با زحمت خود را از شکاف دیوار به داخل باغ کشاند. به سراغ یکی از درخت‌های گلابی رفت و آن را تکان داد. چند گلابی درشت و رسیده بر زمین افتاد. حامد دیگر معطل نکرد و با اشتهای فراوان شروع به خوردن گلابی‌ها کرد. او آنقدر مشغول خوردن شده بود که صدای پای مش‌نعمت را نشنید. در حالیکه دهانش پر از گلابی بود، ناگهان مش‌نعمت را در مقابل خود دید ...
5 دی 1392

خرگوش پیر و نوه‌ی نجارش

در کنار یک درخت چنار، یک خرگوش پیر زندگی می کرد. او تنها بود اما قرار بود به زودی نوه اش تیسوتی پیش او بیاید و با او زندگی کند. او برای دیدن نوه اش لحظه شماری می کرد. تیسوتی قرار بود جمعه به خانه ی پدربزرگش، خرگوش پیر برود. خرگوش از چند روز قبل برای پذیرایی از تیسوتی آماده شده بود. او شیرین ترین هویجهای جنگل را جمع آوری کرده بود. روز جمعه یک سوپ هویج درست کرد. تیسوتی نزدیک ظهر به خانه ی پدربزرگش رسید. او از دیدن پدربزرگش بسیار خوشحال شد. آن ها باهم سوپ هویج را خوردند و بسیار لذت بردند. اما بعدازظهر که می خواستند استراحت کنند پدربزرگ زیر یک بوته ی برگ دراز کشید و به تیسوتی هم گفت کنار او استراحت کند. تیسوتی تازه متوجه شد پدرب...
5 دی 1392

قرص‌های مادربزرگ

  سارا خانم 6 سالشه. اون یک دختر خوب و مهربونه ولی بعضی وقت ها یکم شیطنت می کنه. مادربزرگ سارا که خیلی دلش برای نوه ی گلش تنگ شده بود امروز قرار بود به خانه ی آن ها بیاید. سارا خیلی خوشحال بود و مدام از مادرش می پرسید: پس مامان بزرگ کی میاد؟ مادرش هم می گفت: الان دیگه باید برسه. سارا کوچولو وقتی صدای در را شنید سریع به سمت آیفون رفت و در را باز کرد. سارا از دیدن مادربزرگش خیلی خوشحال شده بود و مدام سر و صدا می کرد. مادربزرگ از توی کیفش یک شکلات خوشمزه درآورد و به سارا داد و سارا از مادربزرگش تشکر کرد. بعد از ناهار مادربزرگ سارا کیسه ی داروهایش را از کیفش درآورد تا قرص هایش را بخورد. او از سارا خواست تا برایش یک ...
5 دی 1392

دوستی شیر و شغال داستانی برای شکوفه ها

در یک جنگل بزرگ شیر و شغالی زندگی می کردند که با هم دوستان صمیمی بودند. شیر پادشاه جنگل بود و شغال وزیرش. همه ی حیوونای جنگل شیر را دوست داشتند و از وجودش راضی بودند اما شغال همیشه به فکر کشتن شیر بود تا خودش پادشاه جنگل بشه. یک روز شغال نقشه ای کشید. شیر هر روز نزدیک های ظهر عادت داشت کنار رودخانه بره و از آن آب بخوره. شغال تصمیم گرفت توری را در آن جا پنهان کنه تا هر وقت شیر برای نوشیدن آب به اونجا می ره توش گیر بیفته و بعد اون تور را به داخل رودخانه بندازه و خودش پادشاه جنگل بشه. شغال بدجنس از فکر پلیدش خنده اش گرفت و به خودش افتخار کرد. روز بعد شیر برای نوشیدن آب به کنار رودخانه رفت و در تور شغال گیر افتاد. شغال که خو...
5 دی 1392

قیمت پادشاهی

  روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا.  بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت: نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به بیماری مبتلا شدی و نتوانستی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟  هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟! ...
4 آذر 1392

پسرک و پرنده‌ی کوچک

پسرک یک قفس طلایی داشت که در آن پرنده ای کوچک زندگی می کرد. پسرک آن پرنده را خیلی دوست داشت. هر روز از غذای خودش به پرنده می داد و با او حرف می زد. گاهی هم یک ظرف آب در قفس می گذاشت تا پرنده اش آب بازی کند و گاهی پرنده را با قفسش به پارک و بوستان می برد تا او را خوشحال کند. پسرک هر کاری می کرد که پرنده اش شاد باشد اما بازهم گاهی با خودش فکر می کرد شاید پرنده کوچولو از اینکه در قفس زندگی می کند ناراحت است و دلش می خواهد آزادانه در آسمان پرواز کند.  از این فکر ها خیلی ناراحت می شد چون اصلا حاضر نبود پرنده کوچولو را آزاد کند. بعد با خودش می گفت این پرنده هم مرا دوست دارد و حتما دلش می خواهد پیش من زندگی کند پس لازم نیست او را آ...
4 آذر 1392

سفر دور هلی کوپتر

  هلی کوپتر باید به سفر می رفت. به یک سفر دور. او باید به یک منطقه ی سردسیر سفر می کرد. پس باید وسایلی با خودش برمی داشت که در این سفر به دردش بخورد . او مشغول جمع کردن وسایلش شد. با اینکه هوا گرم بود، صندوقش را پر از لباسهای گرم کرد. چون می دانست که بعدا به این لباسها خیلی احتیاج پیدا می کند. هلی کوپتر با آمادگی کامل به سوی آسمان پرواز کرد. او خیلی زود به اوج آسمان رسید. او خوشحال و سرحال و طبق نقشه، راه خودش را در آسمان در پیش گرفت. البته ابتدای راه، هوا حسابی گرم بود. اما هلی کوپتر فریب گرمای هوا را نخورد، چون می دانست بعدا قرار است هوا سرد بشود. هلی کوپتر رفت و رفت تا اینکه کم کم احساس سرما کرد. اما نگران نبود. او ...
4 آذر 1392