✳♈❋ خانــواده من ❋♈✳

.×.×.×.×.پرپروک يعنی پروانــــــــه.×.×.×.×.

داستان دندونای شیری...

1393/5/23 1:29
نویسنده : خاله ی مهربون
729 بازدید
اشتراک گذاری

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی شهر قصه ها یه دختر کوچولو بود که اسمش مریم بود مریم یه دختر کاملا مرتب و مودب و با نظمی بوداتاقش و قشنگ مرتب می کرد لباساش و مرتب تو کمدش میذاشت  وقتی مهمون خونشون میومد به مامانش کمک می کرد یه دختر خوب و ساکت بود اگر مهمونشون بچه داشت با  بچشون توی اتاقش اروم و مهربونانه بازی می کرد شب که میشد دندوناش و خوب مسواک می زد که خراب نشند

 بهمین خاطر دندونای خوب و سالم وسفیدی داشت یه روزی که  مشغول کیک خوردن بود  یه دفعه احساس کرد  یه چیز سفتی لای  کیکشه  اون  چیز سفت واز دهنش که در اوردو با  خودش گفت این سنگ لای کیک چکار می کنه نکنه دندونام و شکسته باشه اخه خیلی سفته  بعد رفت جلوی اینه  تا یه نگاهی به دوندوناش بندازه وای چی دید از چیزی که دید گریش گرفت ورفت پیش مامانش و  گفت مامان جون یکی از دوندونای من شکسته این سنگ خورد  به دندونه من و دندون من و شکست مامانش با سرعت اومد  پیشش و  گفت کدوم سنگ عزیزم کدو م دندونت وقتی مریم سنگ سفیدی را که لای کیک بود نشون مامان داد و دندوناش و نشون داد که یکیش نبود مامان شروع کرد به خندیدن و گفت عزیزم این که سنگ نیست این دندونه خودته که افتاده مریم با گریه گفت خوب چرا افتاده مامان گفت عزیزم این دندونه شیریته مریم گفت یعنی چی  مامان گفت عزیزم همه ما  دوبار دندون در میاریم  یه بار وقتی کوچولو هستیم  که این دندونا دندونای شیریه و بعد وقتی وارد شش سالگی شدیم دندونای شیریمون میافتن و جاشون و می دن به دندونای دائمی الان دندونت که افتاده دخترم جاش و داده به دندون دائمیت مریم با ناراحتی  گفت یعنی مامان دندونای من همشون بی افتن  اونوقت تا دندونای من دوباره در بیان من چطوری غذا بخورم مامان با خنده گفت عزیزم غصه نخور دندونات همه با هم نمی افتند به مرور یکی یکی می افتن و هر کدوم که افتاد   زودی جاش یه دندون در میاد  مریم گفت مامان اگه قراره دندونای شیری بیفتن پس چرا ما مسواکشون می زنیم مامان گفت اخه عزیزم  اگه دندونای شیریمون سالم و خوب نباشن دندونای دائمی مون هم خراب در میان پس ما باید مواظب دندونای شیریمون باشیم تا دندونای دائمی مون  هم سالم و خوب باشند و و قتی دندونای دائمی اومدن باید مثل دندونای شیری هر شب مسواکشون بزنیم و  مراقبتشون کنیم بعد  مامانش بهش  گفت عزیزم  یه اتفاق دیگه ای هم افتاده  مریم گفت  چی مامان جون مامان  گفت خوب عزیز دلم   با این اتفاقی که افتاده معلوم شد دیگه بزرگ و خانم شدی اما برا من همون مریم کوچولو ناز و دوست داشتنی خودم هستی و مریم و بغل کرد و بوسش کرد   و مریم دیگه  ناراحت نبود که هیچ خیلی خوشحال بود و منتظر بود که  بابا جونش بیاد و بهش بگه که حالا دیگه بزرگ شده و خانم قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.

 

منبع

 هرگونه کپی برداری از این داستان وابسته به اجازه ی نویسنده وبلاگ مامان یاسمن و محمد پارسا می باشد.

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) ارسال نظر