سخت تر از امتحان

✳♈❋ خانــواده من ❋♈✳

.×.×.×.×.پرپروک يعنی پروانــــــــه.×.×.×.×.

پست ثابت

+ بازدید :
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 شهريور 1396ساعت 4:36 توسط خاله ی مهربون

سخت تر از امتحان

سخت تر از امتحان دانه های درشت عرق را از پیشانیم پاک کردم. انگشتان سردم لمس شده بود. خودکار از لابه لای انگشتانم سرخورد. زود خم شدم و برداشتمش.

سخت تر از امتحان


ادامه مطلب :

 دزدکی نگاهی به اطراف انداختم. کسی حواسش به من نبود. نفس عمیقی کشیدم. کمی آرام شدم، سری چرخاندم حسابی سالن را از پایین تا بالا را خوب براندازکردم. همه چیز زیادی خوب بود. از آقای ملکوتی هم خبری نبود. 

 سعی کردم به اعصابم مسلط شوم اما هنوزدستم می لرزید. بعضی از بچه ها حسابی مشغول نوشتن بودند. چقدر به آن ها حسودیم شد. به سقف پر از میخ و پونزکه یادگار جشن های مناسبت های مختلف بودند و فقط خدا می دانست که چند هزار سال آنجا جا خشک کرده اند، نگاه کردم و توی دلم با خدا مردانه عهد بستم که اگر نمره امروزم بیست شود، از جلسه که درآمدم یکراست بروم خانه و بنشینم تا آخر امتحان ها مثل چی، درس بخوانم.

نمی دانم چطور یاد حرف دیروز مادر افتادم: «پسرم امتحان که ترس نداره، هرروز داریم امتحان پس می دیم وعین خیالمونم نیست که با نمره خوبی قبول می شیم یا با تک مانده، این امتحانا که امتحان نیست،از چیش می ترسی؟»

 وقتی گفتم: «قربونت برم، شنیدیم،آدما، تو امتحان های الهی یا رد می شن یا قبولن، این وسط تک ماندش کجا بود.

لبخند زنان گفت: «درست همون موقعی که نمی دونی درست و نادرست کدومه و پات می ره طرف بیراهه، خدا برات تک مانده رد می کنه!...اما خدا نکنه آدم با تک مانده تو اینجور امتحانا قبول بشه.

«ده دقیقه بیشتر وفت ندارید بچه ها... سریعتر!»

با صدای آقای ملکوتی به خود آمدم. آنقدر بین خوب وبد تردید کردم ودلم لرزید که حتی فرصت نوشتن جواب سئوال هایی را که بلد بودم هم از دست رفت. بجزمن ده، دوازده نفری که مثل من با خودشان درگیر بودند،کسی توی سالن نبود.

آقای مومنی، ناظم مدرسه و آقای مهدوی، مدیر مدرسه، برگه های جمع شده را زیر بغل زدند و با ایما و اشاره را دست آقای ملکوتی سپردند و ازسالن رفتند بیرون. با وضع موجود دو هم نمی گرفتم راهی برای انتخاب نبود، یا باید روی علم نداشته ام حساب می کردم و هرچه از دستم می آمد می نوشتم، یا جرات می کردم و خودی نشان می دادم.

همانطورکه اطراف را زیر نظر داشتم دست کردم توی جیبم. انگار سقف سالن روی سرم خراب شد. دیگر حال خودم نبودم. زیر پوشه توی جیب های شلوار و روپوشم وهرجایی را که احتمال می دادم باشد زیروروکردم...

ناگهان چیزی ازذهنم گذشت.  دستمالم را روی زمین انداختم و با احتیاط خم شدم . درست زیرپایم بود. هزاربار مردم و زنده شدم تا دستمال را رویش انداختم و برداشتمش.

 اطراف را زیرچشمی پاییدم. هرکس سرگرم کارخودش بود. دل بدریا زدم و شروع کردم بنوشتن. کارم که تمام شد شروع کردم به خواندن سئوال ها تا سئوالی جا نیفتاده باشد.

 «برگت رو بده ببینم!» حسابی جا خوردم. صدا ازپشت سرم می آمد، بزحمت برگشتم. آقای ملکوتی پشت سرم نشسته بود آب دهانم رابسختی قورت دادم، زبانم بند آمد. تمام تنم لرزید. با خود گفتم:«حتما همه چیزرو دیده؟» برگه را دستش دادم.

توی چشمانم زل زد و بالحن خاصی گفت: «معطل چی هستی؟» نگاهش از کتک بدتربود.

همانجا فاتحه ام راپیش پیش خواندم. نمی دانم چندبار حیاط مدرسه را بالا و پایین کردم و دور خودم چرخیدم. داشتم دیوانه می شدم. عجب حماقتی کردم. حالا جواب مادرم را چه می دادم که، مردانه ازمن قول گرفته بود که سرم را مثل بچه آدم بیندازم پایین وب چسبم به درس و مدرسه ام.

توی این فکر و خیال ها غرق شده بودم که عرشیا داد زد: «بیایید تو،امتحان تمام شد.» پایم نمی آمد، روی روبرو شدن با آقای ملکوتی را نداشتم، چگونه می توانستم توی چشم هایش نگاه کنم.

قاطی بچه ها وارد کلاس شدم، سعی کردم تا آنجا که ممکن است ازنگاهش پنهان شوم. سرجایم نشستم و زیرچشمی نگاهی به او انداختم. هر لحظه منتظر بودم گوشم را بگیرد و ازکلاس بیندازدم بیرون .

آقای ملکوتی ازجا بلند شد. تکه ای گچ برداشت و روی تابلو نوشت موضوع انشاء: «امتحان مثل...»

بعد گچ را کنارتابلو گذاشت و گفت: « تا من این برگه ها رو امضاء کنم،انشاتون رو بنویسین»

 بچه ها مشغول نوشتن شدند. ساعتی نگذشته بود که آقای ملکوتی؛ برگه ها را دسته کرد وگفت: «قاسمی بیا برگه ها رو بده» قاسمی،مبصر کلاس، از جا بلند شد و شروع به دادن برگه ها کرد. آقای ملکوتی گفت:«فردا همه برگه ها رو امضا شده بیارید».

دلم مثل سیرو سرکه می جوشید .سرم را روی میز گذاشتم. داغ داغ بودم. نفسم بالا نمی آمد. «صبوری!... درسخون شدی؟»

 با طعنه قاسمی سرم را از روی میز برداشتم. پوز خندی زد و برگه را دستم داد. برگه را ازدستش قاپیدم. کردم باچشم های از حدقه در آمده و دهان نیمه به برگه خیره شدم. خندیدم.

چقدر بیخودی بخودم عذاب دادم. خدا را صد هزار مرتبه شکرکردم که همه چیزتمام شد.به آقای ملکوتی خیره شدم؛ تا حال این طور به صورت لاغروخسته اش نگاه نکرده بودم.

صورت آرام و مهربانی داشت. بخودم که آمدم؛ به چشم هام عجیب خیره شده بود.  سرم را پایین انداختم. نمی دانم چرا از ته دل خوشحال نبودم. زنگ زده شد. بچه ها با هیاهو وسایل شان را جمع کردند و از کلاس بیرون رفتند. آقای ملکوتی هم آماده رفتن شد.

کنار میزش رفتم وبدون اینکه چیزی بگویم برگه ام را دستش دادم. آقای ملکوتی پرسید:«مگه نمی خوای بدی والدینت امضاش کنن؟» جوابی ندادم.

 آقای ملکوتی متوجه نوشته های پشت ورقه ام شد و زیرلب خواند: «این حق من نیست. خواهش میکنم دوباره از من امتحان بگیرید».

 
کودک و داستان + بازدید : 429
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر 1395ساعت 12:52 توسط خاله ی مهربون |