خانواده منخانواده من، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

✳♈❋ خانــواده من ❋♈✳

عاااااااااااالیم تا وقتی که بتونم حال همه رو عااااااااااالی کنم.^_^

داستان دخترك و غازهاي وحشي

1393/1/11 15:48
نویسنده : خاله ی مهربون
592 بازدید
اشتراک گذاری

فصل مهاجرت غازهاي وحشي بود. 
پدر و مادر مي‌خواستند بروند ديدن مادربزرگ. 
مادر به دختر كوچولو گفت: «مواظب برادر كوچكت باش چون الان فصل مهاجرت غازهاي وحشي است و او نبايد تنها باشد.» 
مادر و پدر رفتند. دخترك حوصله‌اش سر رفت. از پنجره دوستانش را ديد كه بازي مي‌كردند. در آسمان هم هيچ غازي نبود. پس در را باز كرد و به بيرون دويد و مشغول بازي شد. 

وقتي برگشت ديد برادرش نيست. به آسمان نگاه كرد و دسته‌ي بزرگي از غازهاي وحشي را ديد. 
دخترك وحشت كرد و به دنبال غازها دويد، اما غازها، دورتر و دورتر شدند. 
غازها رفتند و دختر كوچولو ديگر غازها را نديد. دخترك نگران شد و گريه‌اش گرفت. داشت اشكش سرازير مي‌شد كه صدايي شنيد. صدا گفت: دنبال چيزي مي‌گردي؟ 
دخترك به سمت صدا برگشت و چشمش به تنور بزرگي افتاد. 
دخترك جواب داد: «تو مي‌داني غازها به كدام طرف پرواز كرده‌اند؟» 
تنور گفت: «بايد اول كمي از نان من بخوري تا به تو بگويم.» 
دخترك با ناراحتي گفت: «من نان سفيد و خوشمزه مي‌خورم و نان‌هاي تو را دوست ندارم.» 
دخترك رفت و رفت تا به يك رودخانه رسيد. رودخانه پُر از شير و مربا بود. 
رودخانه پرسيد: «دنبال چيزي مي‌گردي؟»
دخترك جواب داد: «تو مي‌داني غازها به كدام طرف پرواز كرده‌اند؟» 
رودخانه گفت: «اول بايد كمي از شير و مرباي من بخوري تا به تو بگويم.»
دخترك با ناراحتي گفت: «من فقط كره و عسل مي‌خورم و شير و مربا دوست ندارم.» 
بعد از مدتي دختر كوچولو به جنگل رسيد. توي جنگل يك كلبه‌ي كوچك ديد. توي كلبه يك پيرزن مشغول نخ‌ريسي بود. دخترك پرسيد: «شما مي‌دانيد غازهاي وحشي به كدام طرف رفته‌اند؟»‌
دختر كوچولو از تنور دور شد و بعد به درخت سيبي رسيد. 
درخت پرسيد: «دنبال چيزي مي‌گردي؟» 
دخترك جواب داد: «تو مي‌داني غازها به كدام طرف پرواز كرده‌اند؟»‌
درخت سيب گفت: «بايد اول يك سيب از سيب‌هاي من بخوري تا به تو بگويم.» 
دخترك با ناراحتي گفت: «من فقط سيب قرمز باغ مي‌خورم و اصلاً سيب جنگلي دوست ندارم.» 
پيرزن جواب داد: «من همه چيز را مي‌دانم. تو بيا و به جاي من نخ بتاب تا من برگردم و به تو بگويم.»

دخترك شروع به تابيدن كرد. ناگهان موش كوچكي از سوراخي بيرون آمد و گفت: «اين پيرزن يك جادوگر بدجنس است. غازهاي وحشي بچه‌هاي كوچولو را مي‌دزدند و براي او مي‌آورند. برادر تو هم در اتاق كناري است.» 
دخترك به اتاق كناري رفت و برادرش را ديد كه خوابيده است. دخترك برادرش را برداشت و شروع به دويدن كرد. 
پيرزن وقتي برگشت و ديد كه دخترك فرار كرده است، غازهاي وحشي را دنبال او فرستاد. 
دختر كوچولو و برادرش به رودخانه رسيدند. غازهاي وحشي آنها را ديدند و به سوي آنها حمله كردند. 
دختر كوچولو به رودخانه گفت: «خواهش مي‌كنم ما را پنهان كن.»
رودخانه گفت: «اول بايد از شير و مرباي من بخوري.» 
دختر كوچولو از شير و مرباي رودخانه خورد و رودخانه هم آن‌ها را لاي چندتا از سنگ‌هاي كنار خود پنهان كرد. 
دخترك از رودخانه تشكر كرد و شروع به دويدن به سوي خانه‌‌شان كرد اما غازها دوباره او را ديدند و به سويش حمله كردند. 
دخترك به درخت سيب رسيد و گفت: «خواهش مي‌كنم ما را پنهان كن.» 
درخت گفت: «اول بايد يكي از سيب‌هاي مرا بخوري.» 
دختر كوچولو سيب را خورد و درخت هم آنها را مخفي كرد.

 

آنها به سوي خانه مي‌رفتند كه دوباره غازها پيدايشان كردند. دخترك به تنور رسيده بود. دخترك به تنور گفت: «خواهش مي‌كنم ما را پنهان كن.» 
تنور گفت: «اول بايد كمي از نان من بخوري.» 
دخترك كمي نان خورد و تنور هم آنها را مخفي كرد. 
بعد هم دخترك از تنور خداحافظي كرد. 
وقتي دختر كوچولو به خانه رسيد، پدر و مادرش هنوز نيامده بودند. 
دخترك احساس شادي كرد چون خوشمزه‌ترين نان و سيب و شير و مرباي دنيا را خورده بود. 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)