✳♈❋ خانــواده من ❋♈✳

.×.×.×.×.پرپروک يعنی پروانــــــــه.×.×.×.×.

بچه ها، عاشق شنیدن قصه های تکراری

اگر تا به حال برای کودکتان کتابی نخوانده اید و یا به هر دلیلی او به کتاب و کتابخوانی علاقه ای نشان نمی دهد؛ برای علاقه مند کردن او از همین حالا شروع کنید.   کودکان به طور یکسان رشد نمی کنند و نمی آموزند. شما بهترین فرد برای قضاوت و ارزیابی نیازهای کودک خود هستید.بعضی  توانایی های معمول کودکان سه ساله  در زمینه کتاب خوانی به این صورت است  که در زیر ارائه می شود.  این فهرست را به عنوان راهنما انتخاب کنید نه به عنوان قانون باید ها: -علاقه دارد که در کنار بزرگسالان کتاب بخواند. -به قصه هایی که برایش می خوانید یا تعریف می کنید ، گوش می دهد. -کتاب ها را از روی جلدشان می شناسد. -وانمود می کند که کتاب می خواند -م...
23 مرداد 1393

داستان دندونای شیری...

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی شهر قصه ها یه دختر کوچولو بود که اسمش مریم بود مریم یه دختر کاملا مرتب و مودب و با نظمی بوداتاقش و قشنگ مرتب می کرد لباساش و مرتب تو کمدش میذاشت  وقتی مهمون خونشون میومد به مامانش کمک می کرد یه دختر خوب و ساکت بود اگر مهمونشون بچه داشت با  بچشون توی اتاقش اروم و مهربونانه بازی می کرد شب که میشد دندوناش و خوب مسواک می زد که خراب نشند  بهمین خاطر دندونای خوب و سالم وسفیدی داشت یه روزی که  مشغول کیک خوردن بود  یه دفعه احساس کرد  یه چیز سفتی لای  کیکشه  اون  چیز سفت واز دهنش که در اوردو با  خودش گفت این سنگ لای کیک چکار می کنه نکنه دندونام و شکسته باشه اخه ...
23 مرداد 1393

اولین روزه‌ی کله گنجشگی

مامان سفره ی سحر رو پهن کرد.بعد هم بابا و هدی روبیدار کرد تا سحری بخورن. هدی کوچولو که تو اتاقش خواب بود با صدای بقیه از خواب بیدار شد، اومد دید مامان و بابا به همراه برادرش سعید کناره سفره نشستن و دارن غذا می خورن. هدی خیلی تعجب کرد و گفت: شما چرا الان دارین غذا می خورین، مگه صبح شده؟ بابا که از حرف هدی خنده اش گرفته بود هدی رو نشوند کنارش و گفت: دختر گلم از امروز ماه رمضان شروع شده. تو این ماه بزرگترها روزه می گیرن و از اذان صبح تا اذان مغرب چیزی نمیخورن بخاطر همین سحر قبل از اذان صبح سحری میخورن، ما هم داریم سحری میخوریم. هدی دوست داشت مثل برادرش سعید روزه بگیره، به مامان گفت: پس من هم سحری میخورم تا با شما روزه بگیر...
14 تير 1393

ماه رمضان، ماه خدا

ماه رمضان شروع شده بود. روز اول ماه رمضان بود. صبح که نیما از خواب بیدار شد دید که مامان داره صبحانه آماده می کنه اما خودش چیزی نخورد و فقط به نیما صبحانه داد. نیما فکر کرد که شاید مامان زودتر صبحانه اش رو خورده اما مامان روزه بود. یکم که گذشت نیما از مامان پرسید: مامان جون چرا امروز با من صبحانه نمی خوری؟ مامان به نیما گفت: پسرم از امروز ماه رمضان شروع شده. ماه رمضان ماهی است که همه مسلمان ها در اون روزه می گیرن.   نیما پرسید: روزه یعنی چی؟ مامان گفت: خدا به بنده هاش دستور داه که در طول روز یعنی از وقتی اذان صبح گفته میشه تا غروب آقتاب یعنی اذان مغرب چند ساعتی رو نباید چیزی بخورن. و تو این مدت بیشتر مراقب کارهایی که ان...
14 تير 1393

عروسک شیطون

مامان روزه است و احتیاج داره مدتی بخوابه. اما مینا دلش می خواد یک عالمه حرف بزنه. صد تا سوال داره. دویست تا جوک خنده دار بلده. خلاصه همین الان هزار تا کار مهم مهم با مامان داره . اما مامان طفلکی روزه است. خوابش می یاد. مامان می خوابه مینا هی صدا می زنه مامان .... مامان .... مامان .... مامان ... مامان هر دفعه چشماشو به سختی باز می کنه و جواب می ده. اما ...       ای کاش مینا هم مثل مامان استراحت می کرد. یا اینکه می رفت نقاشی می کشید. یا ای کاش مینا می رفت تلویزیون تماشا می کرد. تازه می تونست بره با اسباب بازیهاش بازی کند. ولی مینا ...
14 تير 1393

من هم در این مهمانی شریکم

میثم از مامانش خواست تا اون رو به پارک ببره اما مامان میثم گفت که امروز نمی تونه با میثم به پارک بره آخه ماه رمضان نزدیک بود و مامان باید کارهاش رو انجام می داد تا برای ماه رمضان آماده بشن. میثم هم قرار شد که به مامانش کمک کنه. میثم کوچولو یکم که کمک مامان کرد اومد و از مامانش پرسید که برای چی داریم برای ماه رمضان آماده می شویم؟  مامان میثم گفت: عزیزم ماه رمضان ماه مهمانی خداوند است ما بزرگ ترها هم تو این ماه روزه می گیریم و افطاری می دهیم، من هم باید خونه رو برای این مهمانی آماده کنم. میثم دوباره پرسید: مامان من هم می تونم روزه بگیرم؟ مامانش گفت: پسرم شما هنوز کوچک هستی پس فعلا می تونی روزه کله گنجشکی بگیری. ...
14 تير 1393

تولد لاک پشت ها ... داستان کودکانه

سارا خیلی خوشحال و هیجان زده بود. آن ها روزهای زیادی منتظر بودند تا بچه لاک پشت های کنار ساحل از تخم بیرون بیایند و بالاخره آن شب وقتش بود و پدر سارا قصد داشت او را برای دیدن بچه لاک پشت ها به ساحل ببرد. به خاطر همین سارا و پدرش آن شب خیلی زود از خواب بیدار شدند   هوا هنوز تاریک بود آن ها چراغ قوه شان را برداشتند و با احتیاط به سمت ساحل حرکت کردند. پدر از سارا قول گرفته بود که سارا کاری به بچه لاک پشت ها نداشته باشد و هیچ سر و صدایی نکند و تنها کاری را انجام بدهد که پدرش به او می گوید. سارا واقعاً هیچ تصوری درباره ی اتفاقات آن شب نداشت ولی برادر بزرگترش به او گفته بود که لاک پشت ها نزدیک ساحل با کمی فاصله از آب به دنیا می آیند...
14 تير 1393

کتابهای شلخته ... داستانی برای شکوفه ها

     امروز چند تا کتاب جدید به کتابخانه آوردند تا در قفسه های مخصوص خودشان قرار دهند. اما مثل اینکه این کتابها هنوز کتابخانه ندیده بودند. چه کارهایی می کردند. بلند بلند می خندیدند. همدیگر را هل می دادند. حوصله نداشتند سر جایشان منظم قرار بگیرند. یک دفعه توی قفسه ها دراز می کشیدند و... خلاصه حسابی آبروریزی درآورده بودند. اعضای کتابخانه از کار این کتابها تعجب کرده بودند. ولی چون همه با ادب و با حوصله بودند چیزی نمی گفتند و فقط چپ چپ به کتابها نگاه می کردند. منتظر بودند تا ببینند مسئول کتابخانه خودش چکار می کند. مسئول کتابخانه یکی دوبار به کتابهای بی نظم تازه وارد تذکر داد که اینجا کتابخانه است نه پارک! اینجا باید سکوت را ...
14 تير 1393

راز اشک...

یکی بود  کی نبود زیر گنبد کبود توی شهر قصه ها یه دختر و پسر کوچولو بودند که اسمشون  فاطمه وعلی بود  یه روز بابا جون از سر کار خوشحال اومد  و  گفت می خواهیم بریم مسافرت خانم وسایلات و جمع کن که دو سه روز دیگه عازمیم  مامان گفت کجا  با بلیطا را که نشون داد یه دفعه اشک  تو چشمهای مامان جمع شد فاطمه  نگران شد به مامان  گفت چیه مامان جون دوست نداری بریم مسافرت  چرا گریه می کنی  مامانش خندید و بغلش کرد و بوسیدش بعد گفت نه عزیزم این اشکا از خوشحالیه فاطمه  گفت ما که خیلی جاها  میریم مامان جون   اینطوری نمی کنی  حالا  چی شده از رفتن به مسافرت اینقد خوشحال...
2 تير 1393

قصه ساعت

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی شهر قصه ها یه دختر کوچولو مودب و خوبی بود که اسمش مریم بود مریم فقط یه اخلاق بدی داشت اگه مثلاعروسک جدیدی می خرید به عروسکای دیگش کاری نداشت و همش با عروسک جدیدش بازی می کرد یا لباس جدید می خرید فقط لباس جدیدش و می پوشید و کار به لباسای قدیمیش نداشت  تو اتاق مریم یه ساعت قشنگ بود که شبها که میشد براش لالای می خوند و صبح براش اهنگ قشنگ میزد تا از خواب بلند شه یه روز خاله مریم براش یه ساعت مچی خرید مریم دیگه ساعت اتاقش یادش رفت بیچاره ساعت روش پر از خاک شده بود هر چی مریم و صدا می کرد براش لالای می خوند اما  مریم اصلا توجه بهش نمی کرد تا اینکه خوابش برد اما بازم مریم نفهمید چون تمام حواسش به ساعت ...
31 ارديبهشت 1393