کودک و داستان
X

✳♈❋ خانــواده من ❋♈✳

.×.×.×.×.پرپروک يعنی پروانــــــــه.×.×.×.×.

پست ثابت

+ بازدید :
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردين 1396ساعت 10:38 توسط خاله ی مهربون

داستان صوتی زیاده خواهی

داستان زیبای کودکانه تقدیم به فرزندان خوب ایران زمین (دو تا شغال، قالب پنیری پیدا کردند. قرار شد که پنیر را به قسمت مساوی بین خودشان، تقسیم کنند. اما روباه، برای پنیر نقشه کشیده است) (تولید شبکه ماهواره ای هدهد)

ادامه مطلب
کودک و داستان, کودک ، موسیقی و فیلم + بازدید : 174
+ نوشته شده در جمعه 20 اسفند 1395ساعت 17:52 توسط خاله ی مهربون |

تعمیر وسایل خانه، فکر می کنی بلدی ؟

 

تعمیر وسایل خانه

 تصورش را بکن  چقدر عالی می شد اگر می توانستی چیزی را با دست هایت بسازی  مثل یک جا مدادی یا جعبه وسایل شخصی.

فکر می کنی ممکنه؟ هیچ چیز غیر ممکن نیست! بسیار خوب به این تست ها پاسخ بده تا بفهمی تا چه حد استعداد این جور کارها را داری ؟

1 - برای نصب کردن یک پیچ از چه وسیله ای استفاده می کنی ...


ادامه مطلب
کودک و داستان + بازدید : 357
+ نوشته شده در شنبه 8 آبان 1395ساعت 23:54 توسط خاله ی مهربون |

سخت تر از امتحان

سخت تر از امتحان دانه های درشت عرق را از پیشانیم پاک کردم. انگشتان سردم لمس شده بود. خودکار از لابه لای انگشتانم سرخورد. زود خم شدم و برداشتمش.

سخت تر از امتحان


ادامه مطلب
کودک و داستان + بازدید : 344
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر 1395ساعت 12:52 توسط خاله ی مهربون |

پادشاه نیازمند

 

پیرمرد در حال رفتن به مزرعه بود که چشمش به یک سکه افتاد. خم شد و آن را از روی زمین برداشت هر طرف را نگاه کرد کسی را ندید تا آن را به صاحبش بر گرداند. فکر کرد سکه را به کسی بدهد که از همه نیازمند تر است.

 آن را توی جیبش گذاشت و به سمت قصر پادشاه رفت و نزدیک قصر که رسید پادشاه را دید جلوی قصر با درباریان مشغول صحبت است.

پیرمرد نزدیک آن ها شد و به پادشاه گفت: ای پادشاه من این سکه را پیدا کرده ام و آن را برای شما آورده ام. پادشاه و درباریان ساکت شدند و به پیرمرد نگاه کردند.

پادشاه با تندی گفت: پیدا کرده ای که کرده ای چرا آن را برای من آورده ای؟

پیرمرد گفت: با خودم گفتم سکه را به کسی بدهم که ازهمه محتاج تر است. هرچه فکر کردم از تومحتاج تر کسی را ندیدم!

 


ادامه مطلب
کودک و داستان + بازدید : 161
+ نوشته شده در سه شنبه 26 مرداد 1395ساعت 1:25 توسط خاله ی مهربون |

ترس از تاریکی

 

ترس از تاریکی

 بعضی از مواقع در زمان خواب، از پدر و مادر درخواست می کنیم که چراغ اتاق ما را خاموش نکنند. چون فکر می کنیم ممکن است هیولایی ترسناک در اتاق قایم شده باشد یا موجودات بد به سراغمان بیایند. 

 

باید بدانیم که ترس های غیرمنطقی فقط برای دوران کودکی نیست، اما کودکان کم کم که شروع به درک تجربه های جدید می کنند، بیشتر آمادگی این ترس ها را دارند.

 

 کودکان خردسال ممکن است با قوه تخیل قویِ خود هر تصویر ذهنی پیش پا افتاده و یا حتی شاد را به چیزی ترسناک تبدیل کنند. 


ادامه مطلب
کودک و داستان + بازدید : 145
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 مرداد 1395ساعت 14:47 توسط خاله ی مهربون |

تو مرا بیشتر از خودم می شناسی

 

چگونه زیستن

 تو چقدر آدم ها را خوب می شناسی و چقدر خوب می دانی برای هرکس چه لازم است.

 

تو چقدر خوب می دانی هرکس چه باید داشته باشد و چه نداشته باشد.

 تو چقدر خوب می دانی کی، کِی باید مزد بگیرد و کِی باید تنبیه شود.


ادامه مطلب
کودک و داستان + بازدید : 247
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 تير 1395ساعت 8:45 توسط خاله ی مهربون |

سارا کوچولو و تابستان

سارا کوچولو  و تابستان

سارا دختر خیلی خوبی است. او همه  فصل ها را دوست دارد.
اما از همه بیشتر، فصل تابستان را دوست دارد.

او می داند که خوردن بستنی در فصل گرم تابستان، خیلی مزه می دهد.
اما او هیچ وقت از دست فروش ها بستنی نمی خرد، چون می داند که ممکن است آن بستنی سالم نباشد و با خوردن آن ها مریض شود.
او همیشه از مامان یا بابا می خواهد تا برایش بستنی بخرند،چون می داند مامان و بابا بهتر می دانند کدام بستنی سالم تر است.


ادامه مطلب
کودک و داستان + بازدید : 199
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 تير 1395ساعت 17:53 توسط خاله ی مهربون |

بوی بهشت می آید!!!...(2)

 

بوی بهشت می آید

خاله که خیالش از بابت پسرک راحت شده بود کنارم آمد و پرسید: «برایت آبمیوه بریزم یا کمپوت باز کنم. سرم را تکان دادم و گفتم «نه،میل ندارم»

خاله دستی روی موهایم کشید و گفت : «دوست داری دو تا گیس خوشگل برایت ببافم؟»

 موهایم را ازمیان دست هایش بیرون کشیدم و گفتم: «نه...دوست ندارم»


ادامه مطلب
کودک و داستان + بازدید : 310
+ نوشته شده در 29 فروردين 1395ساعت 7:50 توسط خاله ی مهربون |

بوی بهشت می آید!!!...(1)

 

بوی بهشت می آید

پایم کو؟...پایم را پس بدهید...یالا...زود باشید، من پایم را می خواهم...پایم را.. از خواب ناز پریدم. تمام تنم می لرزید. دقیقا نمی دانستم سردم شده یا حسابی ترسیده ام. چقدر دلم برای مادرتنگ شده بود. برای پدر، حتی برای محمدرضا برادرم، که از صبح تا شب مثل سگ و گربه می جنگیدیم.


ادامه مطلب
کودک و داستان + بازدید : 285
+ نوشته شده در جمعه 27 فروردين 1395ساعت 6:59 توسط خاله ی مهربون |

داستان عمو نوروز و ننه سرما

یکی بود, یکی نبود. پیر مردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی,

زلف و ریش حنا بسته, کمرچین قدک آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و گیوه تخت نازک از کوه راه می افتاد

و عصا به دست می آمد به سمت دروازه شهر.


ادامه مطلب
کودک و داستان + بازدید : 271
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 فروردين 1395ساعت 19:42 توسط خاله ی مهربون |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد