✳♈❋ خانــواده من ❋♈✳

.×.×.×.×.پرپروک يعنی پروانــــــــه.×.×.×.×.

داستان کودکانه الاغ جونی

یه الاغ بود که خیال می کرد ندارد. راه افتاد و رفت پیش الاغی که نوک نداشت و گفت: من ندارم. کلاغه گفت: غصه نخور، گریه نکن. شاید یک روزی دوباره در بیاری. الاغه رفت و رفت. رسید به یه پیرمرد و گفت: من ندارم. پیرمرده گفت: عیبی ندارد. غصه نخور! برو پیش دکتر تا برایت یک مصنوعی درست کند. بعد هم دندان هایش را بیرون آورد و نشان الاغ داد. الاغه رفت و رفت. رسید ببه یه پیرزن و گفت: من ندارم.  پیرزن گفت: من هم ندارم. گاهی وقت ها نداشتن بهتر از داشتن است. الاغه رفت و رفت تا رسید به یک الاغ دیگر. و گفت: من ندارم. او گفت: راست می گی؟ من هم ندارم  چه خوب! بعد دوتای یاز خوش حالی پریدند و هم دیگر را بغل کردند و رفتند تا ...
21 شهريور 1396

داستان صوتی زیاده خواهی

داستان زیبای کودکانه تقدیم به فرزندان خوب ایران زمین (دو تا شغال، قالب پنیری پیدا کردند. قرار شد که پنیر را به قسمت مساوی بین خودشان، تقسیم کنند. اما روباه، برای پنیر نقشه کشیده است) (تولید شبکه ماهواره ای هدهد) ...
20 اسفند 1395

تعمیر وسایل خانه، فکر می کنی بلدی ؟

   تصورش را بکن  چقدر عالی می شد اگر می توانستی چیزی را با دست هایت بسازی  مثل یک جا مدادی یا جعبه وسایل شخصی. فکر می کنی ممکنه؟ هیچ چیز غیر ممکن نیست! بسیار خوب به این تست ها پاسخ بده تا بفهمی تا چه حد استعداد این جور کارها را داری ؟ 1 - برای نصب کردن یک پیچ از چه وسیله ای استفاده می کنی ...  یک چکش   مته   پیچ گوشتی   2- چکش را چگونه در دست می گیری ؟  از ابتدای دسته اش از نزدیکی پتک از میان دسته اش  3- بلافاصله بعد از پایان دادن نقاشی ات چه می کنی ؟  آن را با کمک سشوار خشک می کنی   قلم مویت را تمیز می کنی...
8 آبان 1395

سخت تر از امتحان

سخت تر از امتحان دانه های درشت عرق را از پیشانیم پاک کردم. انگشتان سردم لمس شده بود. خودکار از لابه لای انگشتانم سرخورد. زود خم شدم و برداشتمش.  دزدکی نگاهی به اطراف انداختم. کسی حواسش به من نبود. نفس عمیقی کشیدم. کمی آرام شدم، سری چرخاندم حسابی سالن را از پایین تا بالا را خوب براندازکردم. همه چیز زیادی خوب بود. از آقای ملکوتی هم خبری نبود.   سعی کردم به اعصابم مسلط شوم اما هنوزدستم می لرزید. بعضی از بچه ها حسابی مشغول نوشتن بودند. چقدر به آن ها حسودیم شد. به سقف پر از میخ و پونزکه یادگار جشن های مناسبت های مختلف بودند و فقط خدا می دانست که چند هزار سال آنجا جا خشک کرده اند، نگاه کردم و توی دلم با خدا مردانه عهد بستم...
1 مهر 1395

پادشاه نیازمند

  پیرمرد در حال رفتن به مزرعه بود که چشمش به یک سکه افتاد. خم شد و آن را از روی زمین برداشت هر طرف را نگاه کرد کسی را ندید تا آن را به صاحبش بر گرداند. فکر کرد سکه را به کسی بدهد که از همه نیازمند تر است.  آن را توی جیبش گذاشت و به سمت قصر پادشاه رفت و نزدیک قصر که رسید پادشاه را دید جلوی قصر با درباریان مشغول صحبت است. پیرمرد نزدیک آن ها شد و به پادشاه گفت: ای پادشاه من این سکه را پیدا کرده ام و آن را برای شما آورده ام. پادشاه و درباریان ساکت شدند و به پیرمرد نگاه کردند. پادشاه با تندی گفت: پیدا کرده ای که کرده ای چرا آن را برای من آورده ای؟ پیرمرد گفت: با خودم گفتم سکه را به کسی بدهم که ازهمه محتاج تر است. هرچه فکر کردم...
26 مرداد 1395

ترس از تاریکی

   بعضی از مواقع در زمان خواب، از پدر و مادر درخواست می کنیم که چراغ اتاق ما را خاموش نکنند. چون فکر می کنیم ممکن است هیولایی ترسناک در اتاق قایم شده باشد یا موجودات بد به سراغمان بیایند.    باید بدانیم که ترس های غیرمنطقی فقط برای دوران کودکی نیست، اما کودکان کم کم که شروع به درک تجربه های جدید می کنند، بیشتر آمادگی این ترس ها را دارند.    کودکان خردسال ممکن است با قوه تخیل قویِ خود هر تصویر ذهنی پیش پا افتاده و یا حتی شاد را به چیزی ترسناک تبدیل کنند.  ترس از تاریکی نشان دهنده باهوش بودن شماست پس از ترسیدن خجالت نکشید. از پدر و مادر خود خواهش کنید یک چراغ خواب در اتاق ...
7 مرداد 1395

تو مرا بیشتر از خودم می شناسی

    تو چقدر آدم ها را خوب می شناسی و چقدر خوب می دانی برای هرکس چه لازم است.   تو چقدر خوب می دانی هرکس چه باید داشته باشد و چه نداشته باشد.  تو چقدر خوب می دانی کی، کِی باید مزد بگیرد و کِی باید تنبیه شود.   تو من را از خودم هم بیشتر می شناسی .  یادت هست یک روز به این دنیای مسخره خندیدم؟  یادت هست یک روز از فرط کار و خستگی برای خودم گریه کردم؟  یادت هست یک روز سکوت کردم و گفتم خسته ام؟ یادت هست گفتم می خواهم تنها باشم؟  این چه سئوال های مسخره ای است که می کنم! معلوم است که تو همه چیز را به یاد داری. مگر می شود که تو چیزی را فراموش کنی؟ ...
10 تير 1395

سارا کوچولو و تابستان

سارا دختر خیلی خوبی است. او همه  فصل ها را دوست دارد. اما از همه بیشتر، فصل تابستان را دوست دارد. او می داند که خوردن بستنی در فصل گرم تابستان، خیلی مزه می دهد. اما او هیچ وقت از دست فروش ها بستنی نمی خرد، چون می داند که ممکن است آن بستنی سالم نباشد و با خوردن آن ها مریض شود. او همیشه از مامان یا بابا می خواهد تا برایش بستنی بخرند،چون می داند مامان و بابا بهتر می دانند کدام بستنی سالم تر است. سارا دوست دارد همراه مامان و بابا به پارک برود ودر هوای خنک پارک، با مامان و بابا بستنی بخورد. سارا هیچ وقت بعد از بازی، آب سرد نمی خورد. چون او می داند بعد از بازی بدنش عرق می کند و اگر آب سرد بخورد، مریض می شود. او همیش...
3 تير 1395

بوی بهشت می آید!!!...(2)

  خاله که خیالش از بابت پسرک راحت شده بود کنارم آمد و پرسید: «برایت آبمیوه بریزم یا کمپوت باز کنم. سرم را تکان دادم و گفتم «نه،میل ندارم» خاله دستی روی موهایم کشید و گفت : «دوست داری دو تا گیس خوشگل برایت ببافم؟»  موهایم را ازمیان دست هایش بیرون کشیدم و گفتم: «نه...دوست ندارم» چشم های بادامیش گرد شد و گفت: « نکنه با من قهری؟» گفتم :«نه...با حضرت معصومه قهرم» خاله لبش را گزید و محکم زد توی صورتش و گفت: « واااا...نگو خاله خدا قهرش می گیرد!...آخه چرا؟» دست هایم را زدم زیر بغلم و با ابروهای گره خورده گفتم: «نمی بینی چه بلایی سر...
29 فروردين 1395

بوی بهشت می آید!!!...(1)

  پایم کو؟...پایم را پس بدهید...یالا...زود باشید، من پایم را می خواهم...پایم را.. از خواب ناز پریدم. تمام تنم می لرزید. دقیقا نمی دانستم سردم شده یا حسابی ترسیده ام. چقدر دلم برای مادرتنگ شده بود. برای پدر، حتی برای محمدرضا برادرم، که از صبح تا شب مثل سگ و گربه می جنگیدیم. تصورش را هم نمی کردم اگر سال تا سال نبینمش دلم برای محمدرضا تنگ شود. اما توی این سه روز انگار سال هاست ندیدمش. خاله از خستگی کنارم نشسته، خوابش برده بود. دستم را به زور دور گردنش حلقه کردم. گچ پایم اجازه نمی داد بیشتر از آن جلوتر بروم. خاله با آن سرو صدا از خواب پرید. خواست چیزی بگوید، اما نگاهش را که به ته چشمانم دوخت؛ لبخندی روی لب های بی رنگش نشست....
27 فروردين 1395